how does a ghost feels

چند روزه به فاصله یک یا دو روز، مدام برف میاد. سرما به همین خاطره. گرچه من حسش نکردم، اتاقم مثل تابستون میمونه. عصری زدم بیرون. همه جا مه بود. رقیق بود، اما باحال. خیابونا نسبتا خلوت بود، فکر کنم مردم میترسیدن اون موقع بیان بیرون. کم کم مه سنگین تر شد و هوا تاریک تر. حس یه روح سرگردونو داشتم، کلی هم از این حس خوشم اومد. شیشه های اتوبوس مه گرفته بود و منم حواسم نبود، از ایستگاهم رد شدم. مجبور شدم از ایستگاه بعدی، پیاده برگردم. اونجایی که باید پیاده گز می کردم هم، از قضا نزدیک تپه بود، بیشتر شبیه بیابون. پر از خونه ولی بدون حتی یه نفر آدم. سعی کردم از اون فضای خوفناک بترسم، اما اصلا ترسم نمیومد! برعکس خنده م گرفته بود. خلاصه که کلی تنهایی کیف کردم. بخصوص فکر کردم اگه یکی از کسایی که دوست داشتم باهام باشه اون موقع می بود چقد حال میداد با هم روح بازی دربیاریم!

 

الان توی تگ های وبم یه ردیف از کلمات دیدم. برام جالب بود.

ستاره. تولد. اشک. سکوت. امید.

/ 4 نظر / 31 بازدید
ایچیکو

خیلی باحاله من اون روز تو خیابون بادوستم رفته بودی ولگردی سردم بودا

الناز

دوس داشتی کی میبود؟!

ایچیکو

[چشمک][خجالت]

sina!

به قول شاعر ، ژانویه است ولی هوای من بهاره :-D