سرد و خشک

احساس میکنم حریم شخیصم بهم ریخته و نابود شده. هیچ کدوم از کارام درست پیش نمیره. از طرفی، حالم داره از راننده شخصی بودن بهم میخوره. یکی از چیزایی که واقعا ازش متنفرم اینه که مدام مجبور بشم کاری رو انجام بدم که ازش هیچ لذتی نمیبرم و برام کاملا اتلاف وقته. توی روز حداقل دو ساعت توی رفتن و اومدن و بردن آوردن این و اون با ماشین تلف میشه. هی باید پاشم سریع آماده شم، ببرم برسونم، بعد دوباره برم بیارمشون. این وضع داره حال بهم زن میشه. از طرفی اینکه مدام مهمون داریم واقعا روانمو خسته کرده. دیشب اینقد درمورد اشتباه بودن حرفم فکر و خیال کردم و ناراحت شدم که صبح یه تبخال گنده زدم. درحالی که شاید حرفم خیلیم اشتباه نبود. از وقتی بچه بودم همیشه فکر میکردم منم که اشتباه میکنم. منم که بخاطر فرق داشتنم ویرد و مسخره م. از بچگی مدام در حال خودکشی احساسی و فکری بودم. حالا، واقعا نمیتونم مرزی قایل بشم. یا از اینور پشت بوم میفتم یا از اونورش. امروز اینقد اخلاقم بد بود که همه هی بهم میگفتن چرا اینطوری میکنی؟ و من نمیفهمیدم چشونه. در واقع نمیفهمیدم خودم چمه. هنوزم نمیفهمم، نه اونا رو و نه خودمو. فکر میکنم برخلاف همیشه بهشون پرخاش کردم، در حالیکه این اخلاق همیشگی من نیست. این آخر شبی دیگه واقعا گندشو درآوردم. شایدم درنیاوردم... شاید فقط با اون سهیلای مهربون خندون همیشگی فرق داشتم. دلم نمیخواد بقیه رو ناراحت کنم. ولی واقعا داره حالم از این سلف کنترل شدید بهم میخوره. اگه بخوام بیخیالش بشم هم از اونور خراب میکنم. بدتر از همه اینکه انگار همه از این روم میترسن، بدشون میاد. فکرشو که میکنم، میبینم زینب و فرشته خیلی بیشتر از من پرخاشگرن. ولی وضع امروز چون با همیشه من فرق داشته تتفر انگیز به نظر اومده. من خودمو میبخشم، به خودم میگم هر کس حق داره یه روزایی توی زندگیش عصبانی باشه و به همه چی گیر بده، ولی بعد همه چی بدتر میشه. اونقدر که گندش در میاد و همه جا ساکت میشه و من باید بشینم و به رفتارم فکر کنم و هر چی گفتمو بالا پایین کنم و خودخوری کنم که نکنه درست نشه؟ نکنه متو نبخشن؟ میدونم احمقانه ست ولی اونقدر خودخوری میکنم که سردرد میگیرم. مثل اینکه همیشه به این سلف کنترل سفت و سخت نیاز خواهم داشت. باید لبمو گاز بگیرم، نفس عمیق بکشم، صدای اون زن رو نشنیده بگیرم، همه چی رو نادیده بگیرم و سعی کنم بالا نیارم. احساس میکنم دارم خشک میشم.

واقعا نیاز دارم از اینجا برم، با آدم های جدید آشنا بشم و این کلیشه ی خوب و مهربون و همیشه سرخوش بودنو درمورد خودم بشکنم. گاهی عصبانی و روانی باشم، شاید اینطوری عادت کنن. اینقدر ازم توقع نداشته باشن.

/ 0 نظر / 15 بازدید