من و آجی کوچیکه و تبلت الدین خان! :دی

از اتفاقات اخیر جونم براتون بگه که...

عاقا داستان از اونجا شروع شد که این آجی کوچیکه کم طاقت ما عاشق و شیفته تبلت شد - گوشیش اندروید نیست و من بهش حق میدم - و بخصوص که صفحه های بزرگ تاچ هنوز اینجا تازگی داره. فکر نمی کردم جدی باشه تا وقتی که یه تبلت نسبتا ارزون قیمت رو نشون کرد و گفت من حتما باید اینو بخرم. در واقع میتونست صبر کنه و بهتر شو بخره، اما گفتم که! حسابی کم طاقته! گفت پولام جمع نشده خرجشون می کنم. و تازه اون روزی که این آبجی خانوم تصمیم گرفت اون تبلت رو بخره 50 تومن هم بهش تخفیف خورد! اما وقتی به آقای پدر گفتیم مخالفت کرد، بخاطر این که داداش کوچیک هشت ساله م یه مدتی بود که آویزونش شده بود برای تبلت و اگه دست جناب آبجی تبلت میدید حسابی جری میشد و دیگه نمیشد جمعش کرد (متاسفاته حسابی ننر شده این ته تغاری و بشدت رو اعصابه). خلاصه یه مدتی در عصبیت و من تبلت میخوام سپری شد و یه روز خبر رسید که به! داداش کوچیکه پررویی رو به حد اعلا رسونده و آقای پدر رو مجبور کرده براش تبلت بخره! و خلاصه اونجا بود که من بسیار عصبانی شدم و آبجی کوچیکه خوشحال! چون دیگه خیالش راحت بود که میتونه تبلتشو بخره. حالا مشکل سر مایه بود، ولی تولد آبجی نزدیک بود و توی روز تولدش از همه مون خواست بجای هدیه بهش پول بدیم. اما بازم هر چی جمع و تفریق کرد دید نع! نمیشه! چون تبلتی که میخواست باید حتما سیم کارت خور می بود و بیشتر از دویست تومن کم میورد. اما با از خود گذشتگی تنی چند در منزل اوکی شد و ما فرداش رفتیم واریز. این فرداش میشه سه شنبه همین هفته :) و بعد از اینکه آبجی کوچیکه منو با نفوس بد زدناش روانی کرد، امروز که رفته بودن باغ جناب تبلتِ آبجیِ آدم روانی کنِ بنده بالاخره تشریف فرما شدن! :دی

من خونه تنها بودم. زنگ که زدن، چادر زدم و رفتم بسته رو تحویل بگیرم که در روم بسته شد و من موندم تو کوچه :| تصور کنین، در پشت بوم بسته، همسایه ها همه بیرون از خونه، خونه خالی و تو ام تنها فقط با یه چادر در حالی که حتی موهاتو درست جمع نکردی و فقط یه چادر انداختی سرت تو کوچه بمونی! تازه دخترم باشی! :|

بلافاصله دادم درومد. آقای پستچی که تازه راه افتاده بود زد روی ترمز. قیافه من اینطوری شده بود: O_o قشنگ سکته کردم! از آقا پستچیه خواهش کردم کمکم کنه. اون بیچاره م مونده بود چیکار کنه! خداییش بار اولی بود که خونه مونو مث یه دژ نفوز ناپذیر میدیدم :|

خلاصه که آخرش یکی از همسایه ها که بیرون بود اجازه داد آقاهه بره داخل حیاطشون و از اونجا بپره توی حیاط ما و درو باز کنه. خدا خیرش بده :)

راستی اینم بگم که آقاهه با بچه ش اومده بود :دی

اینم ماجرای ما و اینا!

/ 4 نظر / 30 بازدید
havva

سلام :) وبلاگ خیلی خوبی داری ;) اگه میخوای از وبلاگت کسب درآمد داشته باشی یه سر به این سایت بزن هر بازدید 120 ریال میده :O شمارشش خیلی خوبه حتما امتحان کن

زهرا

یعنی فکر کن... جمعه... شب... دختر اونم فقط با یه چادر!!! خدا رحم کرد...

الناز

خیلی عجیبه که جمعه رسید!

فاطمه

واااای[نگران]...حالا خوبه پست چیه بود....امان ازدست این خواهربرادرای کوچیک تر.اگه به یه چیزی گیربدن دیگه ول کن نیستن....[عصبانی]