نخوانید

تموم شد. وسایلشو پس دادیم.

چقدر ادعا، چقدر حرف مفت. چقدر دروغ. آدمی که خودش نمیفهمه داره دروغ میگه. آدمی که سراپا پر از دروییه. آدمی که از مغزش بجای تفکر، برای تقلید استفاده میکنه و لاغیر. آدمی که هیچکس جز خودش براش مهم نیست. آدمی که هیچی از اولویت، نظر دیگران، شخصیت اونا، فروتنی حالیش نیست. بدون طراوت، خشک و کپک زده. آدمی که میخواد ازدواج کنه، اما کارت باباشو گذاشته جیبش و حتی تو فکر پول درآوردن و کار کردن هم نیست. کسی که هیچکس رو در سطح خودش نمیدونه. گاهی فکر میکنم چطور ممکنه کسی بعد از 26 سال زندگی هنوز اینقدر نابالغ و احمق باشه؟ چطور ممکنه کسی بعد از اینهمه وقت حتی از مغزش استفاده نکرده باشه؟ کسی که مذهبی باشه ولی فکر نداشته باشه سمه. سم. مریضه. حالا اینو با راحت طلبی، بیعاری، خودبزرگ بینی، خودمرکز بینی، دوری آگاهانه از اجتماع و کلی تفکرات جنسیتی ترکیب کنید.

چیکار میکردم من... چی باعث شد اینهمه وقت تحمل کنم؟ این پست اینقدر سرشار از نفرت و تلخیه که حتی الان که دارم مینویسم، تصمیممو گرفتم که هیچوقت نخونمش. یه آدم نفرت انگیز وارد زندگیم شد و رفت بیرون. شاید اگه رفتنش زودتر اتفاق میفتاد میتونستم واسش آرزوی خوشبختی کنم. اما الان فقط آرزو میکنم یکی رو پیدا کنه که چنان بزنه تو دهنش که تا آخر عمر مثل سگ یه گوشه کز کنه و بلرزه.

/ 2 نظر / 37 بازدید
bigbang0

خب ب سلامتی شرش کنده شد