زهر

این ماجرا تا کی میخواد ادامه پیدا کنه...؟

ضعیف شدم، خودم میدونم. دلم میخواد قوی باشم، دلم میخواد مثل سنگ باشم، مثل کوه. از اینکه ضعیف شدم متنفرم. حالم بهم میخوره که هنوزم وقتی بحث و دعوا میشه مثل بچه ها ناراحت میشم و تا روزها حالمو خراب میکنه. که اینقد تاثیر وحشتناکی روم میذاره.

بابام بهترین مرد دنیاست. ولی هر چی هم بشه، مرد سالاره. و اون زنیکه توی زندگیشه. راهی برای خلاصی ازش نیست. امروز خیلی ناگهانی حس کردم چقدر بچه هاش هم عین خودش شدن. بچه هاش همه عین خودش شدن. باید فکر کنارم بودنشونو از سرم بیرون کنم و فقط شکرگزار آسیب نرسوندنشون باشم.

فکر تنها موندن مامانم آرامشو ازم میگیره، اونقدر بهمم میریزه که بلافاصله تمام تلاشمو میکنم فکرشو از سرم بیرون کنم. تازه دارم ذره ذره سمی که توی زندگیمه رو با چشم میبینم. همیشه حسش میکردم، ولی حالا میبینمش.

/ 0 نظر / 15 بازدید