بی اعصابی. بی حوصلگی.

مدتیه تغییر کردم. توی چند ماه اخیر. روی لبه ی برونگرایی و درونگرایی راه میرم. گاهی اینقدر انرژی دارم که دلم نمیخواد برم خونه، دلم میخواد هر کی رو توی خیابون دیدم وایسم باهاش همصحبت بشم، و گاهی اینقدر بی حوصله و بی اعصابم که نه دلم میخواد کسی رو ببینم و نه دلم میخواد با کسی حرف بزنم.

الان هم بی حوصله م و هم بی اعصاب.

امروز ساعت نه پا شدم. نشستم یه ذره ترجمه کردم (یه کار جدید گرفتم که پول اس اس دی که روی لپ تاپم انداختم دربیاد). ولی بعد مجبور شدم پاشم برم زینو رو ببرم دانشگاه. از اونجا رفتم دنبال مهدی از مدرسه بیارمش. از اونجا رفتم مغازه حساب کتابای روزانه بابامو وارد سیستمش کردم (رفته کربلا). بعد نشستم تا ساعت دو بشه، رفتم مدرسه احمد دنبالش. تا اومدم خونه دو و نیم بود. ساعت سه نشستم ناهار بخورم، زینب پیام داد بیا دنبالم دفترامم بیار. نفهمیدم چجوری ناهارمو خوردم، رفتم دنبالش دانشگاه. تا برگشتم نزدیک چهار شد. خواستم یکم بخوابم، صدام کردن که پاشو نذری ببر برسون. تا برگشتم خونه ساعت شد هفت. یعنی عملا امروز من از ساعت دوازده ظهر تا هفت شب علاف بودم. الانم خسته م، ترجمه مم مونده.

نمیدونم از اینهمه نالیدن به کجا میرسم. ولی اعصابم خورده. فکرم مشغوله.

عجب غلطی کردم گفتم ماشین بخریما...

/ 0 نظر / 16 بازدید