آن سه شنبه کذایی

1. سه شنبه 2 اردیبهشت 93 ساعت هفت صبح

مامانم میاد بالای سرم که پاشو سهیلا! مگه نمیخای بری دانشگاه! پتو مو روی سرم میکشم و گیج گیجی میگم: نه... بیخیال... این کلاسه رو نمیرم... زیاد غیبت ندارم...

شب قبل حدود ساعت یازده تازه از جشن داشنگاه علوم پزشکی برگشتیم. خیلی خوابم میاد.

مامانم بیخیال میشه و رادیو شو روشن میکنه و میره سر بافتن ادامه تابلو فرشش.

- ساعت 7:35

با صدای زنگ اس ام اس از خواب میپرم. از بار اولی که مامانم صدام زده درست خوابم نمیبره و حس میکنم یه چیزی یادم رفته. زهراس، میگه: بیداری؟ باید هشت بریم ثبت نام ها!

بلافاصله یادم میاد که ثبت نام اردوی نمایشگاه کتاب امروزه. تقریبا از جام می پرم، ده دیقه ای حاضر میشم و میپرم توی تاکسی. هنوز چشمام پر از خوابه.

- ساعت 8:05

به محض اینکه میام توی دانشکده از صف طولانی ای که توی راهرو برای ثبت نام تشکیل شده کف میکنم. بدو بدو میرم بالا و سعی میکنم یه جا توی اون صف پیدا کنم. زهرا هم کم کم از راه میرسه. اسممونو توی صف انتظار مینویسیم و توی راهرو، روی زمین چمباتمه می زنیم. صف خیلی کند جلو میره و خیلیا کم کم نا امید میشن و میرن سر کلاسشون.

- حدودای نه و نیم

خیلیا رفتن. ده دوازده نفر بیشتر جلوی در دفتر اردو ها نموندن که ما هم جزوشونیم. یکی از معدود کلاس های جالبم از دستم رفته ولی احساس نمیکنم چیزی از دست داده باشم، فکر میکنم ارزششو داشته. شماره ما 63 و 64 ئه. بالاخره نوبت مون میشه و میریم داخل. آقای مسئول ثبت نام اردو ها وقتی میفهمه ترم چهار و دو هستیم بدون لحظه ای تامل میگه نمیشه اسمتونو بنویسم. در واقع توی پوستر اطلاعیه ثبت نام نوشتن: ظرفیت محدود - الویت با ترم 5 به بالا

وقتی زهرا سعی میکنه معنی کلمه اولویت رو بهش یاد آوری کنه صداشو بالا میبره و میگه این چیزا در درک من نیست و نمیفهمم! خلاصه بعد از یه مقدار جر و بحث جناب مسئول می فرمایند اول ترم بالایی ها - یعنی شش به بالا - رو ثبت نام می کنیم و اگه دیگه کسی نبود می نویسمتون. وقتی داریم میایم بیرون میگه: 22 نفر دیگه جا هست. بیرون حدود ده نفر آدم وایساده. خیالمون راحت میشه.

- ساعت 10

آقای مسئول محترم بعد از نوشتن چهار پنج نفر: 5 نفر دیگه بیشتر جا نداریم.

من و زهرا: (نگاه های متعجب و چپ چپ)

حق ماست که اسممون برای اردو نوشته بشه. میدونیم که هنوز جا هست و آقای مسئول محترم دیگه اسم نمی نویسن. به زهرا میگم: هستی بست بشینیم؟

زهرا با کمال میل قبول میکنه. میشینیم.

- ساعت ده و نیم

یه دختر خانم میاد دم در و آقای مسئول میبیندش. میگه: نمیخوای بری نمایشگاه کتاب؟

دختر خانم: چرا، بدم نمیاد برم...

آقای مسئول: بیا تا اسمتو بنویسم!

ما: خانم شما ترم چندی؟

خانم: چهار.

ما: :|

به محض اینکه دختره از در میاد بیرون میپرم جلوش و سوال پیچش میکنم. قبل از اینکه شک کنه خداحافظی میکنم. دوباره میریم داخل و به آقای مسئول و خانمش میگیم این خانمه که اسمشو نوشتین ترم چهارم بود که! می فرماین: ها اون؟ اون ترم چهار ارشد بود!

حرفی نمی مونه. برمیگردیم سر جا مون دم در.

- ساعت دوازده

یه خانم مقطع دکترا میاد برای اسم نویسی. بهش میگن هوووو! تموم شد! خانم مقطع دکترا بشدت عصبانی میشه. آقای مسئول بسیار محترم برای خانم دکترا از مفهوم اولویت در نوبت حرف میزنه ولی خانم دکترا که خیلی عصبانیه از آقای مسئول میخواد لیست رو نشونش بده، و وقتی مسئول عزیز بشدت از نشون دادن لیست سر باز میزنه متهمش میکنه که لیست رو از خودش پر کرده. و اینجاست که آقای مسئول "بزرگ" خشمگین می شن!

حرفهایی اینجا از دهن آقای مسئول بسیار محترم و خانمش (که از صبح همونحا بود) در میاد که واقعا قابل بازگو کردن نیست. در شان من هم نیست که بخوام بازگوشون کنم. فقط بگم که از شنیدن همچین حرفهایی به اون خانم دکترا که گرچه غیر منطقی اما مودب بود زدن وحشتناک عصبانی شدم و بلند بهشون میگم حالا که بخاطر ترم بالایی ها ما رو ثبت نام نکردین باید این خانم دکترا رو بنویسین. آقای مسئول نشنیده میگیره. خانم دکترا بعد از شنیدن کلی توهین جناب مسئول عزیز و خانم محترمش رو به خدا و وجدانشون پاس میده و میره بیرون. نگاهش میکنیم و بلافاصله پشیمون میشیم که چرا نرفتیم باهاش حرف بزنیم و یکم آرومش کنیم.

- ساعت دوازده و نیم

نگاه های مضطرب از طرف آقای مسئول و بخصوص خانمش کم کم بیشتر میشه. از ساعت ده از جامون تکون نخوردیم و زل زدیم بهشون. مشخصا تا حالا با همچین دوز بالایی از مخالفت روبرو نشدن. بخصوص که وقتی ازمون می پرسن چرا اینجا نشستین می گیم منتظریم یکی انصراف بده و ما اسممونو بنویسیم. کم کم آقای مسئول و خانمش بلند میشن برن ناهار. درو میبندن و ما رو از روی صندلی های جلوی در بلند می کنن و زیر لب میگن: هی این صندلی های سالن مطالعه رو میارن میذارن اینجا... اینا جاشون اینجا نیست... صندلی ها رو با پا هل میدن طرف سالن مطالعه. راستش فکر میکنم صندلی ها مال همونجا بودن اساسا.

به آبجی کوچیکه پی ام میدم که بیاد دانشگاه. زهرا هم به الناز زنگ میزنه. وقتی قضیه رو واسش میگیم خشمگین میشه و میگه این کارا هیچ فایده ای نداره و اگه جربزه داریم باید بریم شکایت کنیم. ما توضیح می دیم که اگه این کارو بکنیم نمیان طرف ما رو بگیرن و واسه خودمون شر درست می کنن. (دانشگاه ما بنیان و اساسش اینطوریه.) الناز مخالفه. یکم بحث می کنیم تا حرفامون ته میکشه. از اون طرف معلوم میشه گوشی الناز رسیده دم خونه و آبجی کوچیکه با خودش میاردش دانشگاه. جو یه مقدار نرم میشه.

- ساعت 1 ظهر

میشینیم توی سالن مطالعه، ناهار میخوریم و حرف میزنیم. زهرا میگه شنیده یه نفر مامانش زنگ زده و گفته برای نمایشگاه ثبت نامش کنن. عصبانی هستیم و کاری از دستمون برنمیاد. منتظر میمونیم تا جناب مسئول کام بک کنن و میریم دوباره دم در می ایستیم. یکم خنده داره.

- ساعت نزدیک دو بعد از ظهر

آقای مسئول منو صدا میکنن که به دوستت بگو بیاد - فقط خودش. زهرا میره داخل. آقاهه یه مشت توضیح براش میده و میگه اگه بخواد فقط اسم خودشو می نویسه، بخاطر اینکه از دست بنده عصبانیه که طرف خانم دکترا رو گرفتم. اما این همه دردسر ما بخاطر این بود که با هم بریم، چون من راه دیگه ای غیر از رفتن با دانشگاه ندارم. وگرنه زهرا میتونه با دانشگاه پدرش هم بره اونجا. آقای مسئول ضمن توضیحاتشون میگن که اون خانم دکترا رو (فقط از روی قیافه شون) فامیل و جد و آبادشو درآورده و ازش شکایت کرده. و یه تعداد سخنان بی سر و ته دیگه. زهرا دیگه چیزی نداره بگه، میاد بیرون. کار درستی میکنه. این جناب مسئول منطق سرش نمیشه، نمیشه هم که بهش گفت داری تو چشمام دوروغ میگی! زدیم بیرون.

- ساعت حدود شش عصر

الناز توی اتوبوس تعریف میکنه که داستان رو برای یکی از استاد ها تعریف کرده و استاد گفته با مسئول فرهنگی دانشگاه (اگه اشتباه نکنم) صحبت میکنه. جالب میشه اگه تاثیری داشته باشه.

 

اینم داستان ثبت نام نمایشگاه...و سه شنبه مزخرف ما. اگه این داستان ادامه داشته باشه باقی شو مینویسم.

/ 3 نظر / 13 بازدید
سینا!

مشکل کار شما اینه که روحیه شورشی ندارین. تحصن دو نفره هیچکسی رو نمیترسونه . امیدوارم یه جوری بشه که بتونید بیاید نمایشگاه .

الناز

من نگفتم جربزه ندارین.گفتم هرکسی احساس میکنه در حقش ضلم شده و اعتراض میکنه مطمئنا باید طبعاتشم بپذیره.اونروز شما میخواستین بدون هیچگونه هزینه ای جواب بگیرین.طبیعیه.هرکسی همین کارو میکنه.هرچند به نظرم خیلیم شجاع نبودین.ولی من میگم اگه داره با دانشجو عین بوق رفتار میشه ما دیگه نذاریم ادامه پیدا کنه.اونروز که من داشتم با رییس دانشکده ی ادبیات صحبت میکردم خیلی از این طرز برخورد ناراحت شد.این نشون میده که هنوزم دانشجو ارزش اینو داره که به خواسته هاش توجه بشه.حتی مدیر گروه ماام با من موافق بود،گفت نامه بنوسین واسه رییس دانشگاه.

فاطمه

ملت اعصاب ندارنا!!!!![عصبانی] امیدوارم موفق بشید[فرشته]