رشته ای که سر دراز داره تهشم معلوم نیست

جمعه صبح از نمایشگاه برگشتیم. بسی خسته و کوفته شدیم، بخصوص که کتابهامون باهامون نبود! توی اون خرماپزون و شلوغی نمیتونستیم بیس کیلو کتابو دنبال خودمون بکشیم، واسه همین پستشون کردیم. ته بن ها مون هم روی هم حدود 140تومن مونده بود که نمیدونستیم چیکارشون کنیم! آخر سر هول هولکی زهرا رفت در عرض 20 دیقه باهاشون کتاب خرید. والا هنوز نمیدونم چی خریدم، بعدا که کتابا رسید لیستمو میذارم. الان فقط گذرگاه و دوازده جاستین کرونین دستمه که جزو خرید های لحظه آخر بود. یکی از دوستان رو هم دیدیم که حسابی شرمنده مون کرد و کل کتابارو دستش گرفت تا عصر برامون کشید اینور و اونور! ولی خیلی حیف شد که بخاطر وقت کم نتونستیم چند دیگه تا از بچه ها که اونام نمایشگاه بودنو ببینیم.

رسیدیم خونه حسابی ازمون استقبال شد. آخه من و فری و زینب با هم رفته بودیم و خانواده حس کرده بودن چقد خونه بدون ما سه تا خالیه، بخصوص پدر گرامی! :دی

دلم میخواست بیشتر وقت داشتم واسه گشتن. ولی نشد. توی نمایشگاه هر چی بیشتر کتاب می خریدم خوشحال تر می شدم :دی

ولی میدونین چی بیشتر از همه از دل آدم در میاره؟ امتحان آزمایشگاه شیمی آلی که امروز بود و قرار بود آسون بشه که همه بالای 17 بگیرن و اصلا اینطور نبود، من که خدا خدا میکنم نیفتم :| آخه امتحان آزمایشگاه یه واحدی هم اینقد سخت؟! اینقد بی سر و ته؟! اینقد من درآوردی؟!

آقا من برم تا سر درد و دلم باز نشده :)

/ 2 نظر / 28 بازدید
محمد

با سلام یه سرم بیا توی سایت ما نظر نشه فراموش لطفا جوک جدیدم گزاشتم

فاطمه

سلام سهیلاجون... خداروشکرکه موفق شدین برین نمایشگاه... امان ازدست این امتحانا....[کلافه]