هفته اول

اینکه چیز جدیدی ننوشتم، بخاطر این نیست که حالشو نداشتم. بخاطر اینه که اتفاق خاصی نیفتاده. خیلی با برادر مورد نظر نمیرم و بیام. فعلا با هم کتاب رد و بدل کردیم. راهنمایی های زهرا برای انتخاب کتاب ع.ت.ف مناسب خیلی کمک کننده بود. اونم کتاب انسان کامل شهید مطهری رو به من داده بخونم. خوندش خالی از لطف نیست، ولی خب اصلا ژانر مورد علاقه من نیست. بخاطر نگرانی هام تمرکزم یه مقدار پایین اومده، برای همین کتاب خوندن یخورده برام سخت شده (حتی کتاب تصویر دوریان گری رو شروع کردم اما با اینکه واقعا کتاب جذابیه، نتونستم خیلی ازش بخونم. نمیدونم، شاید بخاطر ایراد های ترجمه ی مکالمه ها هم باشه. ولی در هر حال کتاب باحالیه که حوصله م نشده بخونمش.) به طرز عجیبی ترجمه کردن خیلی بهم حال میده. تا میتونم میپرم سر ترجمه م، حداقل از این نگرانی هام یه چیز مثبت در بیاد.

هنوز نمیتونم خوب غذا بخورم. دیروز یه ذره صبحونه خوردم و ساعت دو ناهار، بعدش دیگه هیچی جز آب نخوردم. رفته بودیم خونه ی برادر اینا. نذری حلیم داشتن. یه مقدار توی پختنش کمک کردیم، اما اونجا خیلی شلوغ پلوغ بود و من خیلی خودمو ننداختم وسط. با شلوغی حال نمیکنم. اونجا خیلی... پر سر و صدا بود. یکم زیاده از حد. مامان برادر گاهی خیلی داد میزد، صداش زیر و بلند بود و واقعا میرفت روی اعصابم. خاله ی فرشته هم بود که توی جیغ جیغ کردن اسطوره خاندانه. آخر وقت که شد دیگه واقعا داشتم روانی میشدم :/ از اونطرف زن برادرِ برادر هم مدام حرف می زد، یه لحظه بهم وقت نمیداد سکوت رو حس کنم. یه دختر نوجوونه (هنوز 18 ساله نشده ولی فک کنم سه ساله ازدواج کرده. وقتی فهمیدم میخواد ازدواج کنه همینجا یه پست زدم، اینه: یه سر میرم تو کما، با اجازه!) یه نمه قابل اعتماد نیست. موقع حرف زدن باهاش باید خیلی مراقب میبودم. در نتیجه بیشتر عصبی میشدم. وقتی کارای نذری تموم شد واقعا میخواستم پاشم فرار کنم، اما مامانم میگفت زشته یکم دیگه صبر کن. آخرش با خوشحالی داوطلب شدم که برم نذری ها رو برسونم و در رفتم :/ وقتی برگشتم اونقدر خسته شده بودم که روی مبل دراز کشیدم و نفهمیدم کی خوابم برد. اگه قرار باشه با این برادر به جایی برسیم باید موقع اینتراکشن با خانواده ش خیلی مراقب باشم.

هنوز خیلی برام جا نیوفتاده که نامزد کردم. خیلی چیزا هست که باید درموردش حرف بزنم و خیلی چیزا هم هست که به مرور زمان مشخص میشه.

این هفته نتونستم خیلی درس بخونم، ولی یخورده خوندم و کتابامو خیلی دوست داشتم. بخصوص آسیب شناسی روانی گنجی. خیلی باحاله :))

نتیجه: شوهر کردن خیلی کار سختیه :/

/ 1 نظر / 3 بازدید
ایچیگو

یهو چجوری شد تو با این تیپ شخصیتی رفتی سراغ ی ادمه مذهبی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟