فانتزی

فانتزی میتونه خیلی واقعی باشه. مثلا داشتن یه اژدهای خونگی یا قدرت کنترل کردن آب.

یا میتونه خیلی دور از ذهن و عجیب باشه. مثل آرزو های عجیب غریبی که خودمون ته دلمون میدونیم به واقعیت نمی پیونده. یا اتفاق نیافتادن اتفاق هایی که از همون اول ته دلمون میدونستیم اتفاق میفته و همه چی رو خراب میکنه، و تلاش هامون هیچ فایده ای نداره.

اگه ذهنم مشغولتر بود، به همچین فانتزی هایی فکر نمیکردم، به واقعی تر هاش می چسبیدم.

عجیبه که احساسات ما آدما اینقدر مسخره ست.

امام علی میگه اگه میدونستین زندگیتون چقدر کوتاهه یک لحظه از عشق ورزیدن به هم کوتاهی نمیکردین.

تمام این مدت بخاطر همینا چیزی نگفتم. چون میترسیدم چیزی بشه که پشیمون بشم، که بگم کاش بیشتر با هم می بودیم. شاید اون موقع که همش دلم پر میکشید به دور همی های کوچیک دوستانه تو خونه های همدیگه یا فست فود ها، یه جورایی میدونستم اینطوری میشه. فقط نفهمیده بودمش.

اون شاید، آخرین زمان هایی بود که دور همی خوش بودیم. فکر میکردم تا سال آخر دانشگاه وقت داریم... اما زمان مون خیلی کمتر بود.

جمع سه نفره تموم شده. شاید برای همیشه.

خیلی شده که دلم خواسته مثل قبل برگردم و بخوام جمع سه نفره رو برگردونم... اما دیدم که این هیچی رو عوض نکرده. چند بار میتونم غرورمو زیر پا بذارم؟ چند بار میتونم خودمو بزنم به نفهمی؟ چقدر میتونم تحمل کنم که قلبم از درد بترکه؟

نه، من هنوز دلم تنگ میشه. هنوز وقتی اون سه تا دخترو میبینم که با هم میرقصن و میخندن و مسخره بازی درمیارن دلم برای اون جمع سه نفره ساده تنگ میشه. ولی به وضوح میبینم که هر چقدر من بخوام براش تلاش کنم هیچ فایده ای نداره. و این خودخواهی من نیست.

 

ولی خیلی خوشحالم که جمع دونفره هنوز برقراره ^^ مگه نه شاخ خانوم؟ :)))))))))

/ 1 نظر / 6 بازدید
الناز

اوخی!جمع سه نفره!البته اشتباه کردی همیشه دو نفر بودن که میرقصیدن و خل بازی درمیوردن!نفر سوم میشست رو مبل و عاقل اندر سفیه نگاشون میکرد[نیشخند]