باران شبانه

خواب، به درون می کشد مرا

و در سیاهی دهان بی دندان شب

افتادن ستاره هایم را میبینم،

دوباره و دوباره.

/ 2 نظر / 5 بازدید
shiva

کـــــــاش خداوند اختیار داشتن یا نداشتن تکه های وجودمــــان را در ما قرار می داد... در آن صورت به طور حتم حافظه ام را دودستی تقدیــــم کسی می کردم که دیگر هیـــــــچ وقت به من برنگرداندش! آنوقت می توانستم فقط در حــــــــــــال زندگی کنم بدون به یـــــــاد داشتــــــن حتی یک ثانیه قبل.....! +زیبا بود خوشحال میشم بم سربزنی...[گل]

عاطفه

به قول درویش قصه ها..فقط خدا میدونه آخر قصه ها به کجا ختم میشه..تورا با قصه ات به همون خدا میسپارم