یه روز شلوغ + تولد الناز!

امروز صبح زود از خواب بیدار شدم! (ساعت هشت بود ولی واسه من ساعت پنج صبح حساب میشه) ساعت نه رفتم زینو رو بردم دانشگاه و از اونجا رفتم استخر. قرار بود با فرشته و سمانه و دختر خاله ی سمانه بریم، ولی فرشته پاش زخم شده بود و سمانه و دختر خاله ش هم با اینکه تا در استخر اومده بودن به دلایلی نیومدن داخل (راستش مثل اینکه یکی از فامیل هاشون اونجا مسوول بوده که اینا بشدت باهاشون قهر بودن، گفتن اگه برن داخل مامان هاشون ناراحت میشن. در نتیجه از دم استخر برگشتن!) و من موندم و خودم! اصلا حاضر نبودم برگردم، پس رفتم داخل. من چون دو تا خواهر نزدیک به سن خودم دارم معمولا اینجور جاها تنها نمیرم، برای همین یجورایی این یه اولین بار بود. برای اولین بار بدون ترس رفتم تو چار متری :)) دو بارم نزدیک بود غرق بشم ولی ارامشمو حفظ کردم و خودمو نجات دادم :)) و برای اولین بارم طول استخرو کرال پشت رفتم (فقط کرال پشت بلدم). دستام خیلی خسته شد! تا حالا اینقد خسته نشده بودم :))

وقتی برگشتم خونه، بابام زنگ زد گفت کارت پایان خدمت و شناسنامه شو نیاز داره، رفتم براش بردم. بعد یه سری خرید که مامانم داشتو انجام دادم و برگشتم دم مغازه، احمد ماشینو برده بود. موقع برگشتن خواست پارکش کنه دنده عقب صاف رفت تو جوب :)) ولی بدون دردسر درومد.

از اونجا رفتم دنبال مامان بزرگ و خاله هام بیارمشون خونه مون. حدود یه ساعت اونجا نشستم و باهاشون حرف زدم، بعد بلند شدیم اومدیم خونه. قبل از اینکه راه بیفتیم، اینقد میترسیدن که قرانو ختم کردن :)) از اونجا برگشتم احمدو از مغازه بردارم، حمیده رو هم سر راه بردم دم دانشگاهش. خلاصه تاکسی دربست بودم :))

بعد ناهار بلند شدم به درست کردن کیک واسه الناز. امروز تولدش بود! تولدش خیلی مبارک! کوچولومون تازه 23 ساله شده :)) بعد زهرا سه ماه دیگه 24 ساله میشه! تا حالا به اختلاف سنی شون دقت نکرده بودم :)) ولی همونطور که بارها گفتم تولد الناز خیلی وقت خوبیه، وسطای تابستون، آدم قشنگ وقت داره هر کاری میخواد براش انجام بده رو انجام بده.

بعد ناهار رفتم دوش گرفتم، بعدش اومدم دست به کار پختن کیک شدم. مامانم کلی کمکم کرد، راهنمایی های مامان زهرا هم حسابی به کار اومد. نتیجه: کیکه عالی شد! سس شکلات هم درست کردم ریختم روش. واسه این یکی یکم تردید داشتم، چون با شکلات تلخ بود ترسیدم مزه شون رو کیک اسفنجی بد بشه. ولی خیلی خوب شد. ینی من خودم خیلی دوستش داشتم بقیه رو نمیدونم :)) خامه هم نداشتم روش بریزم، شکلات رو همینجوری ریختم روش. فک کنم اگه خامه داشت خودم نمیتونستم ازش بخورم، خامه سنگینه.

بعد از جمع و جور کردن کیک و بقیه وسایل، پریدم تو ماشین برم دنبال زینو (آموزشگاه رانندگی بود). ناگفته نماند که بخاطر نبستن کمربند ایمنی جریمه شدم :| و چون کارای معاینه فنی ماشینو نکرده بودیم میخواست پنجاه تومنم واسه اون بنویسه که بعد کلی صحبت بیخیال شد. اخه ماشینو مدت زیادی نیست گرفتیم، هنوز حتی کارت ماشینم نیومده! خلاصه پونزده تومن جریمه شدم :|

بعد رفتیم سراغ الناز و بعدش رفتیم پارک بانوان. ولی دو ساعت بیشتر نتونستیم بشینیم، طبق معمول بچه ها گیر دادن که بریم خونه :| من واقعا دلم میخواست بریم کافه. ولی مامانم زنگ زد گفت برگردیم، منم به دلایلی مردد شدم. آخرش برگشتیم. موقع برگشتن وقتی سوار ماشین شدیم یه ماشین با سه تا پشر بغل ما پارک بود که زل زده بودن به ما :| بسیار مسخره بودن :| بشدت با وسوسه پروندن یه چیزی بهشون مقابله کردم و راه خودمونو رفتیم. تو این مواقع همیشه بشدت دلم قل میزنه که برم دعوا، ولی متاسفانه عقلم مانع میشه :| و همیشه همه چی بدون هیچ اتفاق خاصی تموم میشه :|

بعدش گفتیم بریم دور دور، ولی چه دور دوری شد :| رفتم سمت یه سر بالایی تند، ولی فک نمیکردم اینقد شیبش زیاد باشه! سرعت کم کردم و ماشین کم آورد. بعد از دو سه بار تلاش ازش رفتیم بالا. ولی بعد اون ماجرا یکم انرژی مون خوابید. یه راست رفتیم خونه.

داشتن یه روز شلوغ حس بدی نیست، بخصوص که نتیجه ش خوب باشه. خیلی وقت بود دور هم جمع نشده بودیم. خیلی دلم میخواست کافه هم بریم ولی نشد. میمونه برای دفعه ی بعد.

پ.ن: در راستای تجربیات یک راننده خیلی تازه کار، باید بگم که یکی از لذت های دنیا اینه که توی حالتی که یه راننده پشت سرت خیلی گازشو میگیره و هی هول میکنه سبقت بگیره، بعد از اینکه تو بهش راه دادی بره جلوتر بخوره به چراغ قرمز :))) ای آدم دلش خنک میشه!

/ 2 نظر / 20 بازدید
زهرا

من شخصاً آدمی ام که پشت فرمون، از طیف وسیعی از حیوانات اهلی استفاده میکنم. این پی نوشت دومت خیلی خوب بود :)) تا حالا به این قضیه دقت نکرده بودم! اصن باورم نمیشه هیچکس سنش کمتر از من باشه :| ان شاءالله دوباره جمع میشیم میریم کافه :)