یه سر میرم تو کما، با اجازه!

با سلام و عرض خسته نباشید خدمت خودم که تلاش فراوانی که برای آپ کردن این وبلاگ دارم، اینجا آخرین جاییه که هنوز بهش سر می زنم و آپ میکنم و امیدوارم ادامه پیدا کنه. خب بریم سراغ اصل مطلب:

داریم می ریم عروسی! در واقع عروسی که نه، جشن عقد. عروسی تابستونه. بعله. جونم خدمتتون بگه که من چند روز وقت پیش آرزو کردم که ای خدا آخه چرا همه دم بخت ها ی دوست و آشنا و فامیل تند تند ازدواج کردن رفتن حالا ما موندیم بدون جشن؟! بعد از حدود یه هفته یه خبر بسیار شوکه برانگیز بهم رسید که با خودم گفتم خدایا منو ببخش! این چه آرزویی بود کردم!

عروس خانمی که امروز عقدشونه 14 ساله تشریف دارن. برادر عزیزمون، جناب داماد هم 23 سالشونه. در راستای این خبر شوکه برانگیز چیز بیشتری نمیتونم بگم چون دیگه واقعا ضایع ست. به بزرگواری خودتون ببخشایین این بنده حقیر رو. خدا میدونه چند بار این کله رو توی دیوار کوبیدم تا حالا، صد در صد تا الان مغزم تکون خورده. چمیدونم والا. شایدم همکلاسی های عزیزم روم تاثیر گذاشتن. آیا این خاله زنک بازیه؟ شما بگین. من واقعا شوک زده م، کم مونده برم تو کما دیگه :|

با اجازه من برم که به جشن عقد برسم، اصلا هم حال و حوصله آماده شدن واسشو ندارم :|

/ 0 نظر / 13 بازدید