نادر

کلا دو بار تو زندگیم با بابا و مامان و زینو رفتیم بیرون. امروز دفعه دوم بود... چقد حس عجیبی داشت. فقط خودمون. با کسایی که دوستشون دارم، بدون یه تلخی حال بهم زن وسطش. بدون شیله پیله. بدون تظاهر و تلاش برای جلب توجه و نگرانی از اینکه رشته های باریکی که بافتی رو یکی پاره کنه. بدون رقابت و مسابقه. فقط یه خانواده معمولی، همونجوری که باید باشه.

اینقدر عادت کردیم به این شرایط که وقتی اینقد همه چی اینطوری عادیه نمیدونیم باید چجوری رفتار کنیم. وقتی تو داروخونه منتظر گرفتن دارو ها بودم، دیدمشون که کنار هم نشستن و دارن می خندن. چقدر عجیب بود... برگشتنی صندلی ماشینو خوابوندم و زل زدم به خورشید. داشتن می خندیدن. زینو حرص میخورد که چرا فلش کار نمیکنه که آهنگ مورد علاقه شو بذاره با مامان بابا گوش بدن. مامان انگور دون می کرد. بابا داشت یه چیزی تعریف می کرد... و من، میدونستم اون لحظه باید یه چیزی بگم، ولی یادم نمیومد چی. تو ذهنم، همه جا مثل همیشه خالی بود - مثل یه خونه که دزد همه چی شو برده باشه، حتی پنجره ها رو - ولی عجیب بود. میدونستم یه احساسی باید اونجا باشه. اگه یکم بیشتر طول می کشید شاید شعله هاش از زیر دیوار سیمانی بیرون می زد و می رسید تا قلبم.

میدونم که همیشه بهترین اتفاق ممکن میفته. همیشه.

 

 

خیلی دارم زور میزنم تو نوشته م انرژی منفی سرازیر نشه :)))) واسه همین هی مینویسم هی پاک میکنم :))) شت :)))))

شاید حتی این پستو پاک کردم.

/ 1 نظر / 14 بازدید
الناز

ای جان![قلب]