در نهایت، فارغ التحصیلی

گفتم حیفه یه پست به مناسبت فارغ التحصیلی نزنم (خیلی تابلوئه که دارم زور میزنم پست قدیمیا بره پیجای بعدی؟ :| )

خدارو هزار مرتبه شکر، شرش کنده شد. تا وقتی امتحانام تموم نشده بود باورم نمیشد داره تموم میشه، چون خیلی دردسر داشتم. 19 واحد واسم مونده بود، نه تا امتحان داشتم یکی از یکی سخت تر! ریاضی 2 رم افتادم. برای بار دوم :| عاقا خو من ریاضی نمیفهمم. چه زوریه من دانشجو زیست بیام انتگرال و تابع دو مجهولی یاد بگیرم؟! استادش یه دختره دانشجو دکترا بود که بشدت اصرار داشت همه سر فصل ها رو درس بده. به این ترتیب که هر جلسه یکی از سر فصل ها رو میگفت و یه مثال واسش حل می کرد، مثاله رو اشتباه حل می کرد، پاک می کرد و از اول حل می کرد. چقدرم که من یاد گرفتم. از یه جایی به بعد دیدم نه! مثل اینکه فایده نداره! دیگه گوش ندادم. سر کلاس کتاب می خوندم و مانهوا. اصلنم پشیمون نیستم. در واقع خیلیم خوشحالم که وقتمو هدر ندادم :| میانترمش دقیقا عین جزوه بود، با اینکه خونده بودم هیچی سر امتحان یادم نیومد. خب نمیشه سوالای ریاضی که هر کدوم جوابش یه صفحه س رو حفظ کرد! در نتیجه اعتراف میکنم که هر چی نوشتمو از رو جزوه نوشتم. این اولین و آخرین تقلب تو کل دوره لیسانسم بود. ولی پایانترم با اینکه کلی دردسر دادم به خودم و تقلب بردم نتونستم تقلب کنم. از اونطرف اول امتحان دکتر خلجی اومده بالا سرم میگه بعد امتحان پاشو بیا دفترم کارت دارم! خو منم سکته کردم :| و خب، در نتیجه ش، افتادم :| با هشت و نیم :| هر چی با استادش حرف زدم زیر بار نرفت پاسم کنه! خیر سرم فعالت اضافه هم برده بودم واسش (یه مشت سوال داده بود سر کلاس که با صبا حل کردیم - ینی دادیم یه نفر دیگه حل کرد نیشخند). ولی گمونم خودش عذاب وجدان گرفت آخرش پاسم کرد :)) من واقعا ریاضی رو نمیگیرم. ینی میفهمم ولی نمیتونم پیاده ش کنم. عوضش میتونم روانشناس خوبی باشم. میتونم نویسنده و مترجم خوبی باشم، میتونم ورزشکار خوبی باشم. میتونم ایلاستریتر خوبی باشم. هر کس تو یه چیزی خوبه. (اینا رو فعلا نیستم :/ بعدا میخوام باشم :/ )

ولی خداییش ریاضی 2 به هیییییییچ درد دانشجوی زیست نمیخوره :| ما همون آمارشم به زور به دردمون میخورد :|

روزی که رفتم سراغ استاد ریاضی که باهاش حرف بزنم امتحان ویروس داشتم. کلی اعصابم خورد شد بخاطرش (چون استاده زیر بار نمیرفت پاسم کنه، و منم هیچوقت بخاطر نمره حرص نخورده بودم. ینی اگه بخاطر ارشد نبود - همون احتمال کوچیک - برام مهم نبود یه ترم دیگه بخاطرش برم دانشگاه) و در نهایت امتحان ویروسمم گند زدم. ینی افتادم :| با هشت و نیم :| این یکی رو خداییش خونده بودم. خیلی زورم اومد! پاشدم رفتم دانشگاه، معلوم شد استاد اصلا نمره هایی که سر کلاس گرفته بودم واسم حساب نکرده. آخرش بازم مجبور شدم یه تحقیق واسش ببرم تا بهم نمره مو بده. لعنتی هفت هشتا مقاله خوندم واسه تحقیقش که نصفشونو نمیفهمیدم اصن. چیزای بیوشیمی و مولکولی شون خیلی عجیب غریب بود. ولی خو آخرش اینم پاس شدم نیشخند گرچه این ترم نمره هام بشدت ناپلئونی شد! ولی خو چیزی نیفتادم در نهایت نیشخند

این ترم کلاس آیین زندگیم داشتم. لعنتی عجب کلاسی بود! خیلی عالی بود. استادش لیسانسشو مهندسی آب داشت و بقیه تحصیلاتشو معارف خونده بود. قاری قرآن بود و صدای خیلی خوبی داشت. تو کلی مسابقه شرکت کرده بود. کلی ازمون کار میخواست و معتقد بود آدم باید درس عمومی رو بیست بگیره که یه کمکی بشه به درسای تخصصیش که مسلما گند میزنه :)) تنها کلاس عمومی بود که سرش چرتم نمی گرفت و همه جلسه هاشو با علاقه میرفتم. آخر ترم یه پیام به انگلیسی برای استاد فرستادم و کلی ازش تشکر کردم. گرچه جرات نکردم زیاد وراجی کنم، ترسیدم زشت باشه :/ تنک یو دکتر توحید نیا! کلاسش یکی از بهترین کلاسای کل لیسانسم بود ^^

نمره های عمومیم همه بالای 17.5 ان. بعد یه نمره دارم این وسط خیلی خوشگله :)) 13! اونم چی! دانش خانواده :)) نه که من پدر کشتگی با این درس داشته باشم ها، استادش خیلی مزخرف بود. هم متود درس دادنش، هم امتحان گرفتنش افتضاح بود. تازه اولش 11 شده بودم که کلی محبت فرمودن بهم 13 دادن :)) کلاسش نه فعالیت اضافه داشت، نه بحث، نه حرف زدن. عملا متکلم وحده بود و منم خوااااااب :)) بازم، پشیمون نیستم :))

ولی خداییش این ترم دیگه واقعا نمی کشیدم. خیلی مسخره شده بود دانشگاه. هم سلفو گند زده بودن، هم استادا خیلی رو اعصاب بودن :| ولی خب خداروشکر تموم شد. دلم براش تنگ نمیشه. نه، نمیشه. چیزی که دلم واسش تنگ میشه زمان هاییه که اونجا گذروندم. ینی دلم برای عمر رفته ی خودم تنگ میشه. برای سلف رفتن با بچه ها و چرت زدن سر میز و مستفیض کردن استادا :)) ولی برای دانشگاه، نه. هنوزم میگم نابود باد!

جشن فارغ التحصیلیم گرفتیم. سی خرداد. کیک و میوه خریدیم، ولی خب تو ماه رمضون افتاد. کلی عکس گرفتیم، یجورایی بیشتر جشن عکس گرفتن بود تا فارغ التحصیلی :)) دو تا از استادا هم چار کلمه حرف زدن (از سر اجبار قهر) بچه ها یه سری استند هم سفارش داده بودن. عکسشو نمیدونم کجا گم و گور کردم. در نتیجه از عکس خبری نیست. گرچه استندش همچینم خوشگل نیست :| من طراحیش میکردم خوشگل تر میشد :| ولی خب یادگاریه، از هیچی بهتره.

آخرشم کلاهامونو دم در دانشکده انداختیم هوا :)))

دیگه دانشگاه شهرکرد از شر من خلاص شد. گرچه هنوز آمار مونده که معرفی به استادش کنم، ولی حداقل دیگه هر روز نقشه منفجر کردن کل دانشگاه و کشتن خیلی از استادا رو نمیکشم. گرچه تا آخر عمرم یادم میمونه :|

/ 3 نظر / 9 بازدید
الناز

دیروز رفتم مدرکمو گرفتم.هر جای دانشگاه که پا گذاشتم خاطراتمو یادم اومد،عین یه فیلم،که اینجا چی شد،فلانی چی گفت،روزای بارونیشو یادم اومد روزای برفیشو،شلوغی و تحرک و نشاطشو،و یادم اومد که خاک بر سر یه پسر درست و حسابی توش پیدا نمیشد[خنثی] واقعا خاک بر سرش!دلم میخاست چارسال لیسانسمو با ماجراهای عشقی سپری کنم!در کل دلم براش تنگ میشه.

الناز

من مدرکمو که دادن دسم یکم نگاش کردم بعد تو دلم گفتم حیف اینقد بالا پایین کردن[خنثی] ارزششو نداشت[خنثی] ولی واسه خود دانشگاهم دلم تنگ میشه!اگه از اون زاویه بش نگاه کنیم خب کلا دلتنگ هیچ مکان و موقعیتی نمیشیم دلتنگ روزای رفته میشیم.

الناز

نه