و این مخ همی سوت کشندی!

در راه رسیدن به کلاس آزمایشگاه شیمی در کولاک سرما قدم سریع همی زدمی و در این راه تاریک سختی ها تحمل بکردمی که بانوی چادر پوشی سر راهم سبز شدی. قدمی عقب گرد کردمی تا بانوی کوچک در سایه ام از دیده پنهان نگردد و به ناگاه به قندیل تبدیل همی نشود که او قرآنی از زیر چادرش درآوردی و مرا گفتندی:

"الهی به حق این قران خدا بزنه تو کمر مسئولای سلفتون بگو الهی!"

انگشت حیرت به دهان گزیدمی به او خیره شدمی و او را همی گفتم:

" واسه چی بگم الهی خب؟ مگه چیکار کردن؟!"

بانو گیری سه پیچ بدادندی و پایفشاری کردندی که:

" بگو الهی تا یه چی واست بگم!"

" من چیزی نمیدونم، اول بگو چی شده تا منم بگم الهی! واسه چی باید کسیو که بدی در حقم نکرده نفرین کنم!"

" نه تو بگو الهی تا یه چیزی واست بگم!"

مکثی کردمی تا با حیرت به او خیره شوم و او خود برای کمک به من گفت "الهی" و چون پایفشاری مرا بدید گفت "خو باشه پ خدافظ" و مرا به حال خود رها کردندی تا انگشت حسرت نیمه کنده خویش را از دهان درآورده و به سوی کلاس بشتابم و همچنان در اندیشه این تجربه عجیب به خود پیچیدمی و در انتظار هدایتی از جانب شما به مونیتور زل زندندمی (نیشخند) و آب شدمی...

خنثی

/ 1 نظر / 13 بازدید
الناز

خب حالا يه الهي ميگفتي!چي ميشد؟!فك ميكني با الهي گفتن من و تو يارو سوسك ميشه ميره تو ديوار؟!لعنتي!نميزاري بفهميم تو دانشگاه چه خبره![عصبانی] از دست تو و اين لجبازيات![گریه]