مصرف بیش از حد، بی خاطره

برف ساکته. و سنگین. یه مسیر طولانی از دانشگاه رو پیاده رفتم. میخواستم تمام راهو پیاده برم اما نتونستم. ینی من می تونستم، پاهام دیگه نمیتونستن منو بکشن. چترم روی دستم سنگینی می کرد، به نظرم خیلی مسخره اومد که توی اون هوا چتر دستم بگیرم. توی شیشه ی ماشین ها که خودمو می دیدم تعجب می کردم، روی مژه ها و ابرو هام آب نشسته بود و صورتم خیس می زد. خنده دار شده بودم. توی اون برف هیچکس بیرون نبود. مسیر همیشه خالی دانشگاه حالا خالی تر هم شده بود، ساکت ساکت. مردم خیلی تند راه میرفتن. معلومه که تو همچین موقعیتی خیلی به نظر عجیب غریب میام. اما وقت نداشتم برای فکر اونا نگران باشم. اونا همش فکر میکنن، حرف می زنن. هیچوقت تا حالا نشده حرفهاشون منو به یه راه درست تر، به پیدا کردن راه نزدیک کنه. حتی دور ترم هم میکنن. راه رفتم و راه رفتم، کفشام سنگین و خیس شده بود. کم کم برف بند میومد و منم وارد قسمت های شلوغ تر شهر، با مغازه ها و آدما می شدم. چشمم گرم دیدن آدما شد و وقت نکردم برای حس کردن یه ذره لذت از اونهمه پیاده روی توی برف، بیشتر تلاش کنم. اما عکس گرفتم. کلی عکس گرفتم، کلی فکر اومد توی ذهنم و رفت و جاش هم نموند. یه جور خیرگی بود اما که نرفت. برف چشممو نمی زد. حالا فقط سردم میشه، و میخوام توی اتاقم بشینم و درگیر خیرگی بشم یا بخوابم. بخوابم و بیدار شم. از برف بازی لذت نمیبرم. این برفو ناراحت نمیکنه. چرا باید کسی بخاطرش ناراحت بشه؟ چیز زیادی یادم نمونده، جز یه خاطره مبهم مثل راه رفتن توی مه با چشمهای نیمه باز، خواب آلوده. فکر هام فرار کردن و حتی زخم ها رو یادم نمیاد. آدم ها نیستن... اما عکس ها مونده. گرچه گاهی یام نمیاد اونا رو کجا گرفتم.

---

این مال روز کریسمسه.

/ 3 نظر / 15 بازدید
ایچیکو

درکت نمیکنم که چرا اینقدر نا امیدی؟؟؟؟برف بازی که خیلی حال میده من که تو این چند روز پیست رفتم حسابیم برف بازی کردم فکر کنم کودک درونم تو این چند روز بد جوری بیدار شده [زبان]

ایچیکو

من (اگه میخواستم حقیقت زندگیما برا خودم بازگو کنم فکر کنم الان کاملا افسرده شده بود) نکته هر چی ادم تو زندگی خودشا بزنه به بیخیالی و خورد نشه تو زندگی راحت تر میتونه باهش دست و پنجه نرم کنه (همیشه فکر کن اگه از الان بدتر بود چی میشد بعد راحت خودتا بزن بیخبالی )تجربه شخصیم هستا [نیشخند][خنده][زبان]

در مسیر زندگی با گل رز

یوشی قشنگ میگی اما چپ و راست میگی بابا صبر کن بزا یکم نفس برگرده اول میگی هیچکی بیرون نبود بعد میگی مردم تند راه میرفتن! نمیدونم شاید من کج می بینم... عجیب غریب که هیچ هنرمند عجیبی هم هستی، کلمات احساسیت طول موجشون خیلی بلنده، خلاف برف که ساکته اینا می چرخنو سنگینن. نوشته هات مثه شهر بازی ذهن مخاطبتو گیج میکنن اما هیچ وقت دوس نداره تموم بشه...! چن تا پست هاتو خوندم واقعا ذوق نویسندگیت بالاست [خوشمزه][گل]